بیا تا سوی قمصر بار بندیم…


از مثنویات شاعر بزرگ ملک الشعرای بهار با نام از تهران تا قمصر:

بیا تا سوی قمصر بار بندیم

دو روزی بر بروت ری بخندیم

چو نفت‌اندود شد این طاق ادکن

هزاران شمع خاموش‌، گشت روشن

من و یاران به رخش آهنین‌پی

نشستیم و برون جستیم از ری

میان شهر تهران و قم‌، آن شب

نخوابیدیم و می‌راندیم مرکب

«‌اتل‌» سنگین و بار ما ز حد بیش

به تنها میزبان از ده عدد بیش‌ا

میان راه پنچر گشت رهوار

فرو ماندیم یک ساعت ز رفتار

سیاوش‌وش نه از آتش گذشتیم

که در آتش سمندروارگشتیم

میان قریهٔ «‌دهناد» و «‌سن‌سن‌»

قصیل طاقتم را پاک زد سن

همی تابید خورشید جفاجو

گهی ازپشت سر، گاه از بر رو

توگفتی داغ از آتش برآرند

مرا برگردن و عارض گذارند

ز باد سام‌، صحرا پر علو شد

«‌اتل‌» از شدت گرما جدو شد

به گوشت‌ خورده ریگ و باد سامش

به گوش و چشم ما آمد تمامش

ز پس خورشید و باد سام از پیش

کباب خوبش دیدم در بر خوبش

سموم شوره‌زار و آفتابم

نمک پاشیدی و کردی کبابم

کبابی‌، گوشت‌ها را لخته سازد

برآتش نرم نرمک پخته سازد

چو شد پخته نمک پاشد سراسر

نهد بر خوان و بگذارد برابر

بود طباخ کاشان بی‌سرشته

نمک پاشد، کند آنگه برشته

بود در دست این طباخ رهزن

نمکدان و تنور و بادبیزن

اگر خواهی کباب آدمیزاد

ز «‌سنسن‌» عصر شو تا «‌طاهرآباد»

بدین خوبی کباب با نمک نی

دربغا یخ نی وآب خنک نی

غرض چون شد ز گرما حالتم زار

به ابراهیم گفتم کای وفادار

مگر ملزم شدیم ای یار دلخواه

که این ساعت بپیماییم این راه

بگفت آری‌! به خون‌سردی و خنده

ولی غافل ز خون گرم بنده

چو دید ابرام و بی‌تابی من را

عوض کردیم جای خویشتن را

به پشت گردنش تابید خورشید

ز پهلو باد سامش ریگ پاشید

شکسته شیشه و جای حذر نی

ز پشت و پیش جز داغ و شرر نی

شوفر را گفت در گرما چنین سیر

برای چرخ‌ها خوبست یا خیر؟

شوفر دانست کار جمله زار است

خلیل الله با آذر دچار است

بگفت از هر طرف آتش ببارد

درین گرما رزبن طاقت ندارد

رسیدیم از قضا در جو کناری

قناتی‌، آبگیری‌، بیدزاری

اتل را راند در زیر درختی

به زیر سایه آسودیم لختی

قناتی سرد و بید سایه کستر

شکنج آبدان چون جعد دلبر

دهان و بینی و چشم و سر و گوش

میان آب سرد افتاد از جوش

ولی از سوی مغرب باد نکبا

هنوز افشاندی آتش بر سر ما

کباب‌، از باد سوزان‌، گردن و روی

ولی یخ بسته دست اندر ته جوی

بهشتی بد به دوزخ چیره گشته

بهشت استاده دوزخ رد نگشته

و یا خود آتش نمرود بوده

براهیم این زمان در وی غنوده

گلستان گشته آتش زیر تابش

ولی پیدا شرار اندر هوایش

برافکندند زیلویی لب جوی

خلیل افتاده چون من روی زیلوی

بیاوردند انگور رسیده

سیاه و سرخ و زرد و تازه چیده

یکی چون دیدهٔ آهوی دشتی

یکی چون لعل حوران بهشتی

یکی چون روی عاشق روز هجران

یکی چون اشگ مهجوران حیران

شوفور نیز اندران فرصت به ‌ماشین

فشاند آب خنک در جوی پایین

برستیم اندر آن ساعات معدود

به الطاف خلیل از نار نمرود

از آنجا تا به کاشان تازتازان

ز کاشان تا به قمصر نازنازان

غرض تا پشت قمصر حال این بود

که صحرا آهنین‌، باد آتشین بود

بدان گرما چنان رفت از تنم زور

که در قمصر فزرتم گشت قمصور!

بلی کار جهان دائم چنین است

زمانی آشتی‌، گاهی به کین است

جهان هر لحظه‌ای دنگش بگیرد

گهی صلح و گهی جنگش بگیرد

جهان هر دم رهی در پیش دارد

به دستی نوش و دستی نیش دارد

زمانی بر جگرها می‌زند نیش

زمانی نوشدارو می‌نهد پیش

اگر نگریزد از میدان او مرد

شود پیروز در پایان ناورد

ولی افسوس از این انسان مضطر

که عمر او کم است و صبر کمتر!